خرید بک لینک
دارم از خوشحالی میمیرم !! عشقمممممم ، خیلی ماهی عزیزم امروز سر کلاس بودم ، بعد از کلاس اومدم به گوشیم که به شارژ بود یه نگاهی انداختم ، دیدم 2 بار نفسم زنگ زده ، زودی زنگ زدم بهش ، در دسترس نبود ، یکمی بعد خودش زنگ زد ، گفت کجایی ، وقتی اینو گفت خیلی خوشحال شدم ، نمیدونم چرا !! اما احساس خیلی خوبی بهم دست داد ، گفتم کلاس داشتم ، تازه تموم شده ، پرسیدم که تو کجایی ، مترو حسن آباد بود ، گفتش که میخواد امانتیمو بهم برگردونه ، اون فالی که برام به اندازه ی کل دنیا ارزش داره ... گفتم تا برسم معطل میشی ! گفتم من راه میافتم اگه که نرسیدم و معطل میشدی ، تو برو خسته نشی نف

برچسب: نویسنده: مهدی صالحی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 22:26

دیروز بهم زنگ زدن که سفارشم رسیده نمونه هاش اما نتونستم برم ، خیلی بی صبرانه منتظر بودم که برم و بگیرم انگشتری رو که برای نَفَسَم سفارش داده بودمو ... امروز داشتم توی پیج انگشتر فروشی ای که بهش سفارش داده بودم نگاه مینداختم و نمونه های دیگه ی جواهراتشو میدیدم ، که دیدم پست گذاشته بود ، امروز شعبش از ۱۱ تا ۱۹ هستن ، خوشحال شدم ؛ آماده شدم که برم ، رفتم به فروشنده گفتم که سفارش داشتم و آورد نمونه هایی که آورده بود ، پرسید چه سایزیشو میخواین ؛ گفتم ۱۶ ، گفت که توی اینا که آوردیم همه بزرگتر از ۱۶ هستن فکر کردم حالا چیکار کنم ، اول خواستم یکی دیگه برای عشقم

برچسب: نویسنده: مهدی صالحی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 22:21

حالم یکمی بده ، سرگیجه دارم ، عجیبه ... البته عجیب هم نیست ؛ از وقتی که فهمیدم مریض شده ، سرگیجه گرفتم و بدنم یه جوری شده... عادت کردم ، تا میفهمم که حالش خوب نیست ، چه جسمی چه روحی ، زود نذر میکنم ، دعا میخونم تا زودی خوب شه . الان نذر روزه کردم تا زودتر خوب شه ، فردا روزه میگیرم ؛ خدایا ، زود تر حالشو خوب کن کم حوصله شده نفسم از مریضی میدونی چیه ؟ دوست دارم همیشه حالش خوب باشه ، همیشه خندون باشه لباش ، عکسش رو که دیدم صورت نازش معلوم بود که مریض شده عشقم هیچ وقت اون روزای اول یادم نمیره ، اولین باری که احساس کردم محبتش رفته تو دلم و بهش وابسته شدم ... اولین

برچسب: نویسنده: مهدی صالحی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:49

نمیخواستم دیگه توی وب بنویسم ... این متن باید صفحه ی 60 خاطرات رنگانگم بود ، اما اونایی رو که توی دفتر نوشتم رو پاک میکنم . میخواستم عکس بزارم ازشون اینجا خاطرات رنگارنگم ، وقتی که نیست فقط یه رنگه ... سیاه نمیتونم هیچ کاری کنم از وقتی که نیستش از وقتی یه حرفایی بهم زد ، حالت تب ازم دور نمیشه به هیچکس نمیگم که حالم خوب نیست نمیخوام کسی دلش برام بسوزه به هیچکی نمیگم چندین روزه تب دارم بجاش هر وقت کسی رو میبینم یه لبخند میزنم ... جدیدا وقتایی که میخندم ، بلافاصله یاد این شعر می افتم خنده بر لب میزنم تا کس نداند حال من ...! خوبه که اینجا دیگه کسی نیست ازم حال

برچسب: نویسنده: مهدی صالحی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 7:30

میبینی خدا ...؟ گاهی فکر میکنم خدا نمیبینه منو آخه اگه میبینه ! چرا گذاشته روز به روز شکسته تر شم ؟ چرا قلبم روز به روز پیر تر میشه !؟ به خودش قسم گاهی اینقد به قلبم فشار میاد احساس میکنم الانه که سکته کنم آخه چرا باید اینجور باشه ؟؟؟ چرا باید اینجوری بدبخت باشم من ؟ تمومی نداره اینهمه غم ؟ اینهمه حال بد ؟ دیشب رفتم هیئت شب شهادت امام باقر ع اصلا نفهمیدم سخنران و مداح داشتن چی میگفتن و چی میخوندن ...!!! به حال خودم گریه میکردم از این دلتنگی گریه میکردم... با خودم میگم چرا باید اینجور باشه ؟؟؟ تا آخر عمر اینجورم ینی ؟ تقدیر منم اینه دیگه ... خیالی نیست من بی

برچسب: نویسنده: مهدی صالحی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 7:30

خیلی حالم خوب میشه وقتی باهاش حرف میزنم ، خیلی شیرین زبونه صحبت کردن باهاش آرامشی میده بهم که هیچ چیز دیگه این طعم آرامشو نداره ... وقتی باهاش حرف میزنم ، اون چهره ی نازش همش جلوی چشمامه ؛ دوستش دارم ... دوست دارم بخاطرش هر کاری بکنم ؛ عکسایی که ازش دارم روی روزی چندین بار میبینم ، زندگیمه خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش و باهاش در حد دو کلمه صحبت کنم ؛ فقط بهش زل بزنم ، تو چشاش نگاه کنم ؛ بگم : دوسِت دارم همین دوست دارم همه عالم بفهمن که من عاشقم اونم عاشق چه فرشته ای ... واقعا فرشتس همیشه عاشقتم ، تا آخر هم پاش وایسادم ❤ تاج سرمی

برچسب: نویسنده: مهدی صالحی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 7:30

اینبار از چی بنویسم ؟؟ از کجای این عاشقی بنویسم ؟؟ از کجای این اقیانوس جرعه ای آب روانه ی این وبلاگ کوچولو و عاشقونه کنم ؟؟ ●از اینکه چقدر خانوم و خوبه ؟؟ اینکه چقدر مهربونه ؛ دل نازکه ، قلبش مثه گنجیشکی میمونه زودی رنجیده میشه ، با کوچیکترین اتفاقی دلش میشکنه و ناراحت میشه ؛ از بسکه مهربونه اینکه چقدر زیبا و خانوم و با متانته ؛ از اون چهره ی مثله ماهش گرفته تا اون تیپ های خانومانش ، با اون چادر زیباش ، با اون حجاب قشنگش ؛ چشای شیطون و در عین حال مظلومانش ؛ البته مظلومیتش هم از همون شیطنتشه هاااا ، بعضی وقتا خودشو میزنه به مظلومیت اما من گول نمیخورم ؛

برچسب: نویسنده: مهدی صالحی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 7:30

دیروز برای نوشتن یه مقاله ، سه تا کتاب تقریبا ۱۶۰ صفحه ای خوندم ، و تایپ مقاله هم خیلی جون ازم گرفت ؛ این چه ربطی داشت به این وب ؟؟ آخه خیلی ناراحتم ! از اول صبح که بیدار شدم دارم حسرت میخورم ... دیشب که داشتم با نفسم حرف میزدم ، اصلا دلم نمیخواست خوابم بره ، هر لحظه صحبت باهاش برام یه دنیا می ارزه ؛ داشتیم حرف میزدیم که دل کوچیکش ضعف رف شام نخورده بود ! بهش گفتم بدو برو شام بخور ؛ رفتش میخواستم تا داره میره شام بخوره و برگرده ؛ یه مطلب بزارم تو وب ، رفتم توی قسمت نوشتن مطلب جدید ، همین که اومدم بنویسم ، متوجه نشدم کی خوابم برد !!! فکر کنم حدود بیست دقیقه ای ط

برچسب: نویسنده: مهدی صالحی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 7:30

صفحه بندی